19

*

 

چوپان

 

در پشت تپه ها

در پشت بیشه ها

در پشت خار ها

 

مردی نشسته است

تنها تر از غروب

تنها تر از ستاره سالار بامداد

 

صبری غریب در دل این مرد خفته است

این مرد مهربان

با لحظه آشناست

 

با گرز چوبیش

هی میزند به گله یاران آشنا

دل میزند به دشت خدا در دل سکوت

تا مرز سایه ها

 

این مرد آهنین

با زنگ آشناست

با گله آشناست

با کوه و دشت و دره و نی زار آشناست

با عشق آشناست

 

جادوی عشق را

با هر نفش به پیکر این دشت می دمد

در ساحل سکوت

تنها به سان موج

 

در پشت بیشه ها

گرگی نشسته است

در مکمن شکار

در دشت سایه ها

ترسی دمیده است

همرنگ لاله ها

 

چوپان به هوش باش که گرگ آمده به دشت

 

شیراز

*